حسنک کجاییم؟
وقتی که داشت از سر کوه می اومد پایین اونقد سراسیمه بود که نمیدونست آفتاب داره از پشت سرش زاغ سیاشو چوب می زنه . آخه نمیدونی چه کیفی داره از دامنه کوه به اشتیاق رسیدن،برسی به مزرعه.
مزرعه سولام،مزرعه جوابم،زمزمه کنون پسرک شتاب می گرف به سمت پایین و خبردار، آفتابی بود که از پشت می تابید. دیگه داشت خسته می شد از بس که کوه به کوه دیار به دیار ئنبال جواب می رفت آخه مگه چند نفر باید بگن آدرست آشتباهه،پسرک سر به هوا از پشت نگاه کن به جاده نه برعکس سوال بپرس،زمزمه کنان پسرک شلنگ تخته حواله سنگ و کلوخ کوه می کرد. دیدم چند تا گاون که دارن تو علفزار می چرن عجب هیبتی دارن لا مصبا انگار تموم شکمبشون تموم جوابا رو از علف گرفتن حالا دیگه وقت دروه،دیدزنون پسرک راهی علفزار شد.
همین که داشت به گاو اول نزدیک می شد با خودش هی می کرد که این چیه تو چشاش،نگاش اینهو گاوایه که از سبزی اونور پرچین حسرت می کشن ولی خود دارن با سبزی های خاک گرفته اینور پرچین تا خدای نکرده مکدر نشه اوقات دستور بده دستار بدست.از سر کار بگم یا از فن سخن سر صحبت و باز کرد با گاو اول.
پسرک:سلام من یه سوال داشتم چرا اینجا همیشه سایست؟
گاو انگار از مراقبه و مکاشفه در اسرار و رموز لایتناهی برگشته،نگاهی غضبناک به پسرک کرد و دهن باز کرد و چشم بست.
گاو اول:نه بابا خیلی زود اومدی که داری خیلی زود میپرسی از کجا اومدی که یهو سرتو کردی تو کار ما چرت و پرت بلغور می کنی یعنی حالا دیگه خیلی بزرگ شدی که گنده گنده سوال می کنی، از تنورت که داغه حساب نبر به فکر نونت باش که اگه شانس بیاری ته دیگ بشه وگرنه که فاتحه، برو برو شانس اوردی که اگه حوصله داشتم جوابتو از حفظ می دادم.
پسرک از استقبال گرم سرش رفت تا جای که می تونه تو راه خودش که سر بگیره تو احوالات گاو دوم ککه زپرشک این دیگه باید حتما غایله رو ختم کنه با این حرفای که از کاسه چشمش میریزه بیرون البته که زیاد نباید رو چش خونیای ای پسرک حساب باز کرد ((ای بابا هیچ وقت فکر نمی کردم درباره چشمای یه گاو اینقدر فکر کنم ))
پسرک:سلام اگه فضولی تو کائنات تو اسرار سربه مهر این دیار نیست می خوام یه سوال کنم، چرا اینجا همیشه سایست؟
گاو دوم که در حال اسراحت یا همان پوزخند به طبیعت بی جان و با جان بود در راستای همان پوزخند نیمچه نگاهی به پسرک کرد که حاکی از همدردی تحقیر آمیز با شکست خورده بازی بود.
گاو دوم:پس از صحبتای اولی خیلی شاکی هستی ولی باز خوبه که نا امید نشدی به این میگن پشتکار که خیلیم خوبه ولی در مواردی که جواب بده مثلا باسه طرف اولت خوب بود ولی برای من نه چون جوابتو می گیری اونوقته که باید راهتو کج کنی و بری .خوب حالا میریم سراغ سولالت چرا اینجا سایست چون همیشه بوده و همیشه برای ما نفع داشته و تا حالا ضرری از اون به ما نرسیده و عقل حکم می کنه که چیزی که به ما ضرر نزنه و ما به اون علاقه مند باشیم رو ادامه بدیم به هر حال پداران ما که چرت نگفتن حتما یه حکمتی داره که اینجور جواب داده و اگه سوال بعدیتم اینه که اگه یه چیز جدیدتر بیاد چی ،م هم میگم این از اجدادمون بهمون ارث رسیده و مطمئن تره پس علمی که قدیمه و جواب هم داده بهتر از علمیه که جدید و معلوم نیست که چی جواب می ده .
گاو دوم فکر کرد که حجت رو بر پسرک تموم کرد و از طرفی پسرک تمامی منافذ را کور دید پس به سمت امید آخر یعنی گاو سوم رفت که گویی تمامی جواب ها را می دانست
پسرک: سلام ببخشید چرا اینجا سایست؟
گاو سوم:سوال خوبی پرسیدی ولی مگر جوابت رو بهت ندادن
پسرک طوری گاو رو نگاه کرد که گاو جوابشو گرفت.
گاوسوم:خب چرا می خوای بدونی چرا برات این همه مهمه مگه الان که نمی دونی زندگیت نمی گذره که باید حتما پی ببری که چه خبره شما چه جور موجوداتی هستید که حتما باید بفهمید. ولی باید باهات یه شرطی بزارم اگر بهت گفتم باید نمونی و از اینجا بری قبوله
پسرک به نشونه تایید سرشو تکون داد.
گاو سوم:من از روشنایی خبر دارم به این معنی که دایم با اون در ارتباطم ولی از این جماعت مخفی می کنم حالا بیام و تفکر چندین سالشونو ببرم زیر سوال و به اونو روشنایی رو هدیه کنم تو فکر می کنی با اون چکار می کنن اول که منو می کشن بعد یه مقدار روشنایی رو ستایش می کنن و بعد به فکر این می افتن که اونو لکه دار بکنن بهد از مدت کوتاهی میبینی که روشنایی تبدیل به تاریکی مطلق شده و این جماعت از حال روز الانشون بدتر شدن اونوقت من هم مردم و وضع هم بدتر شده پس چرا من تنها با روشنایی در ارتباط نباشم و کنترل شده به اونا انتقال بدم بجای اینکه به یکباره همه چیز بهم بخوره در عوض اونا هم راضین و معتقد و دیگه زمان مرگ راحت میمیرن و بجای اینک در تاریکی مطلق زندگی کنن در سایه زندگی می کنن این جواب تو بود اگر می خوای بهشون بگی با تو هم همون کاری رو می کنن که با من می کنن هر دو مون رو به دار می کشن و می تونی راه دوم رو انتخاب کنی و راهتو بگیری و بری و یا در سایه زندگی کنی .
پسرک در حالی که به جماعت نگاه می کرد فقط چند تا گاو میدید و برگشت به روبرو نگاه کرد و در حالی که پشت به گاو سوم بود گفت.
پسرک:من به سمت جلو میرم ولی اگر آفتاب رو دیدی بگو که حسنک تو رو در دور ترین نقطه ذهنش پیدا خواهد کرد و اون روز به سمت تو می پرم.
پایان

زندگی ارزش فکر کردن را دارد ولی ارزش عمل کردن را نه